Frohe Geburtstag

امروز ۲۹ام دی است.

تا قبل از ازدواج برادر بزرگم رابطه‌ی بین برادر کوچکم و من یک رابطه‌ی عادی بین دو برادر بود و من و برادر بزرگم تافته‌ی جدابافته بودیم. البته الان که فکر می‌کنم می‌فهمم که تافته‌ی جدابافته برادر کوچکم بود. او همیشه عزیز پدر و مادر بود. برادر بزرگم ازدواج کرد و رفت و من ماندم و برادر کوچک. روابطمان از یک رابطه‌ی عادی برادرانه فراتر رفت. او محرم اسرار من شد و من هم محرم اسرار او. خیلی جالب است که نظراتمان هم در اکثر موارد عین هم است. می‌گویم اکثر موارد چراکه از همان بچگی هر کدام از برادران طرفدار یک تیم فوتبال و بسکتبال خاص شدیم. این روزها که خسته و کوفته‌ام محمد می‌داند که نباید زیاد به پروپای من بپیچد و هرموقع بحثی علیه من و کارهای احمقانه‌ام صورت می‌گیرد طرف من است. او تنها کسی است که تقریباً هرروز مرا می‌بیند و هرروز اینجا را می‌خواند و به رویم نمی‌آورد. خوشحالم که روز تولدت با روز تولد گواردیولا همزمان نشده 🙂

اخوی؛ کاش می‌توانستی این را بخوانی…

Advertisements
Frohe Geburtstag

همه چیز به اقتصاد ربط داره

تووی تونل بودیم با انار. یه شب قبل از بازی چلسی بود. انار یه بطری هینیکن خرید. پرسیدم تو نمی‌خوری؟ گفت نه. من باید رانندگی کنم. آروم‌آروم شروع کردم به نوشیدن. یه ساعت شاید هم بیشتر طول کشید تا تمومش کنم. تونل داشت شلوغ‌تر می‌شد. انار پرسید الان بهتری؟ گفتم اثر نمی‌کنه. گفت پس بگم ۵۰ گرم ودکا بیاره؟ بیاره.

دیگه خیلی شلوغ شده بود. همه داشتند اون وسط می‌رقصیدند. یه سیگار روشن کردم. انار رفت توالت. یه مرد حدوداً ۴۰ ساله اومد نشست کنارم. گفت می‌بینی جوون؟ زندگی چقدر عادیه. گفتم تو رو خدا شروع نکن آقا. گفت حالا بذار یه ذره از دردام برات بگم. گفتم نگو. درد من برای خودم کافیه. رفت و پیش یه نفر دیگه شروع کرد به حرف‌زدن.

یکی از دخترهای تونل اومد نشست پیشم. توو دلم می‌گفتم این حرف بزنه با کمال میل گوش میدم. یه چیزی گفت. به خاطر صدای زیاد موزیک نشنیدم. گوشمو نزدیک‌تر بردم. گفت اینجا تنها نشین. پاشو یه ذره برقصیم. گفتم تنها نیستم. دوستم رفته توالت ولی خیلی دلم می‌خواد برقصم. چهار یا شاید هم پنج دقیقه باهم رقصیدیم. بعد من برگشتم سر جام. اونم رفت و دیگه ندیدمش.

انار برگشته بود. گفت خوب می‌رقصیا ولی. گفتم همه‌ی دخترهای باکو این جوری مهربونند؟ گفت بیچاره! اینا پول می‌گیرند مهربون باشند.

یه جوری شدم. به انار گفتم فکر کنم یه ۵۰ گرم دیگه لازم داشته باشم..

همه چیز به اقتصاد ربط داره

خیلی آدم بدی‌ام

من هم آدمم. خودمو سرزنش می‌کنم که چرا یه رابطه‌ی دونفره‌ی خوب ندارم. این روزا هم که هی دوستان درباره‌ی رابطه‌هایشان می‌گویند و می‌نویسند آن حس بدتر هم می‌شود. مثلاً دیگر خودم را سرزنش نمی‌کنم. حسودی می‌کنم. دلم می‌خواهد دستانم را روی گلوی دوستانم بگذارم و خفه‌شان کنم. کاش می‌تونستم بخوابم الی‌الابد. کاش الان به جای اینکه بیایم و اینجا اعتراف کنم خوابیده بودم. کاش زودتر صبح شود بروم سر کار و چقدر خوب می‌شد تووی مسیر می‌رفتم ته دره و می‌مردم.

چرا وقتی حتی همه چیز داره روبه‌راه و اونی که من می‌خوام میشه این حس‌های بد دست از سرم برنمی‌دارند؟

خیلی آدم بدی‌ام

خدایا یا منو بکش یا از بی‌خواب نجات بده

همه‌ی چیزهایی را که وانمود می‌کنم فراموش کرده‌ام به خاطر دارم. می‌دانم کدام دردم مربوط به کدام زخمم است.
و صرفاً به همین دلیل دوست من، وقتی مقابل آینه می‌ایستم تلاش می‌کنم تا چشمانم را نبینم.
هر اتفاقی هم که افتاد به هیچکس نگو اما…
خیلی خسته شدم.

خدایا یا منو بکش یا از بی‌خواب نجات بده

کرونولوژی

14012018203

ظهر جمعه، خبر مرگ بازیگر ترکیه‌ای اعصابم را به هم ریخت. بعدش هم خبر مرگ معمار و روزنامه‌نگار ترک، تمامم کرد. دیگر حوصله‌ی چیزی را نداشتم. خوابیدم و تصمیم گرفتم ساعت ۵ بعدازظهر بیدار شوم. وقتی بیدار شدم تاریک بود. نگاهی به ساعت کردم. ۴ بود. هوا خیلی زود تاریک شده‌بود. نیم ساعت بعدش وقتی که کاملاً بیدار شدم و دیدم همه خوابیده‌اند فهمیدم که شنبه شده است. حاضر شدم که بروم. هوا سردتر از همیشه بود. مادرم از سروصدای من بیدار شد. «مواظب باش سرما نخوری.» دستکش‌های نازنینم را از ته کمد پیدا کردم و رفتم. آن روز خیلی زودتر عازم شده‌بودم و معلوم بود که دختر زیبایی در کار نخواهدبود تا سلامش دهم. ذاتاً سگ را هم اگر می‌زدند آن موقع از خانه‌اش بیرون نمی‌آمد. صدای اذان رحیم مؤذن‌زاده از مسجد قدس شنیده می‌شد. فضا خیلی سانتی‌مانتال بود. هیچ ماشینی در خیابان نبود. آن قدر پیاده رفتم تا به ایستگاه ماشین‌های آستارا رسیدم. راحت‌تر از همیشه رسیدم. عصر شنبه موقع برگشتن به خانه آن‌قدر خسته بودم که برای اولین بار قید ساحل و دریا را زدم. به خانه رسیدم. برادرم گفت امروز ۱۶ام است. تولد مامان. می‌دانستم. باید هم بدانم. بعد از شش سال روز تولدش در کنارش هستم.
– می‌دونم. یه هفته پیش کادو خریدم.
– منم کیک و آب‌زرشک تخمیرشده تهیه کردم. قراره خاله و عمو هم بیان.
– فهمیدیم میم شیمی خوندی. فقط زیاد تخمیر نکن.

DSxaBhiW4AAgD46
نفهمیدم مهمانی چگونه تمام شد. فقط فهمیدم که دو دسته دروغ نمی‌گویند: ۱- بچه‌ها ۲- مست‌ها. مادرم را بوسیدم و خوابیدم. ساعت ۵ صبح یکشنبه در حالی که داشتم یک خواب خوب می‌دیدم بیدار شدم. رفتم حیاط تا سیگار بکشم که احساس کردم دارم خیس می‌شوم. باورم نمی‌شد. داشت برف می‌بارید.

20180102_210607

سریع آماده شدم تا پیاده به سمت ایستگاه بروم. اوف! شدت بارش هرلحظه بیشتر می‌شد. کل مسیر تا گردنه‌ی حیران و نزدیکی‌های آستارا داشت برف می‌بارید. یاد روز اولی افتادم که قرار شده‌بود بروم آستارا. فکر می‌کردم در راه تصادف می‌کنم و می‌میرم. درست مثل عمه‌ام. به آستارا رسیدم. به خاطر برف و باران نمی‌شد دوربین‌های نقشه‌برداری را از انبار بیرون آورد. نیمی از روز را آواره بودیم و فقط به دسته‌بندی مختصات ایستگاه‌ها مشغول شدیم. به خانه برگشتم. یک ساعت زودتر از همیشه. پدرم روزنامه می‌خواند. برادرم داشت برای امتحان حاضر می‌شد و مادرم لپ‌تاپ برادرم را به تلویزیون وصل کرده‌بود و فیلم تماشا می‌کرد. همه چیز خیلی روبه‌راه به نظر می‌رسید.. وقتش بود که یک زلزله‌ی بزرگ می‌آمد و در اوج همگی با هم خداحافظی می‌کردیم. «ایران بین دو انقلاب» را تصمیم گرفته‌ام که تا آخر بهمن تمام کنم. شروع کردم به خواندنش. همزمان با ساعت ۱۱ شب به بخش «حزب توده» رسیدم. قرص خوردم و خوابیدم. این بار آلارم گوشی بیدارم کرد. دو بار (معادل نیم ساعت) بیدار شدنم را به تأخیر انداختم. ساعت ۶ شده‌بود. دیگر چاره‌ای نبود؛ باید بیدار می‌شدم. مینی‌صبحانه‌ای خوردم و خداحافظ. کار روتین انجام شد و دوباره باید برگردم خانه. در جاده دوستم تماس گرفت.
– علی، یه تیم متشکل از بچه‌پرروها پیدا کردم. هستی پوزه‌شونو به خاک بمالیم؟
– دیگه با این لحن مجبورم باشم.
بعد از مدت‌ها باختیم. به خاطر اینکه لحظه‌ی آخر ترسیدم و اکستراپاس را پرتاب نکردم و یک پاس اضافی دیگر دادم. حس خیلی عجیبی بود. خستگی بازی که همیشه لذت‌بخش بود به خاطر یک باخت، عذاب‌آور شده‌بود. به خانه برگشتم. خسته و کوفته. دوش گرفتم. برادرم برایم چای آورد. مادرم کنارم نشست و شروع کرد به حرف‌زدن.
– هرروز داری میری آستارا و برمی‌گردی. خسته نشدی؟ به نظر من یه خونه بگیر و بمون همون‌جا.
– اگه دلت نمی‌خواد قیافه‌مو ببینی می‌تونم همین‌جا خونه بگیرم و دیگه نیام پیشتون.
– نمیشه باهات دو کلام حرف زد. بعدم معترضی که چرا برف نمی‌باره.
هندزفری در گوش خوابیدم. الان احساس می‌کنم که آن شب نخوابیده‌بودم. فقط خودم را به خواب زده‌بودم و منتظر بودم تا صبح شود. صبح شد و همان روتین همیشگی انجام شد. سه‌شنبه‌ی مزخرفی بود. حوصله‌ی هیچ حس بدی را نداشتم. تلاش کردم چندتا انتگرال حل کنم. چندماهی بود که فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم و تصمیم گرفته‌بودم یادآوری کوچکی داشته‌باشم. حقیقتاً همه چیز را فراموش کرده‌بودم. چندتایی حل کردم و یاد دوران بچگی و آن سؤال معروف «حالا قراره به چه دردمون بخوره؟» افتادم. ریاضی همه جا به درد می‌خورد. چندتا معادله‌ی دیفرانسیل مرتبه‌ی اول هم حل کردم و حس کردم ۲۱ ساله شده‌ام. جالب بود که در یک سه‌شنبه‌ی مزخرف، احساس ۲۱ سالگی داشتم. برادرم از امتحان سیالات برگشته‌بود و تلفنی داشت با دوستش حرف می‌زد. وسط مکالماتشان، شوخی خوبی با دوستش کرد. دوستش اصلاً متوجه نشد ولی من منفجر شدم. برای چندمین بار در سال اخیر با صفت «قصار» درباره‌ام بحث شد. خوب است که قصار می‌گویند و چیز دیگری نمی‌گویند. یک بازی والیبال از مسابفات کاپ زنان اروپا از تلویزیون داشت پخش می‌شد. بازی بعد از برد سه ست تیم میزبان ادامه پیدا کرد و آنجا برای اولین بار با مفهوم ست طلایی آشنا شدم. چیز پیچیده‌ای نبود ولی تازه بود. کمی خسته بودم. منچسترسیتی میزبان بریستول‌سیتی بود. دقیقه‌ی ۳۴ بود و دیگر نمی‌توانستم بیدار بمانم. به سمت تختخواب رفتم. دراز کشیدم. حداقل دو ساعت طول کشید تا بخوابم. صبح چهارشنبه شده‌بود. در واقع هنوز صبح نشده‌بود. نوری نبود. خواستم گریه کنم. رفتم دوش گرفتم. ذاتاً صرفاً برای این دوش می‌گیرم که گریه کنم وگرنه هیچ وقت هدفم از دوش‌گرفتن تمیزشدن نیست. برای رفتن آماده شدم. تا ساعت ۱۲ همه چیز نرمال بود. رئیس صدایم کرد. درباره‌ی قرارداد جدید حرف زدیم. امضا کردم. مجبور بودم. ساعت ۴ بعدازظهر شد و برای برگشتن آماده شدم. دلم نیامد دریاندیده برگردم. به سمت ساحل رفتم.

05122017180

یک نخ سیگار از پاکت بیرون آوردم. نکشیدم. دو ساعت تمام به تماشای دریا نشستم. نمی‌دانم چرا ولی دلم گرفته‌بود. می‌خواست باران ببارد. یاد آن ترانه افتادم که می‌گفت به خاطر پنهان شدن اشک‌ها باران‌دوستیم. «با اینکه آخرش را می‌دانستیم دوست داشتیم. جوان بودیم و طبیعتاً راه آسان را برگزیدیم.» هوا تاریک شد. باید کم‌کم برمی‌گشتم. ساعت ۸ شب به خانه رسیدم. سه لیوان چای خوردم و منتظر شدم تا بازی چلسی – آرسنال شروع شود. چلسی این روزها تنها چیزی است که می‌تواند حال بدم را خوب کند. حال بد خیلی مسئله‌ی مهمی‌ست. بازی بدون گل در جریان بود که بیدار شدم. چون بدنم عادت کرده ساعت ۴ صبح بیدار شود. جلوی تلویزیون خوابم برده‌بود. سریع حاضر شدم و رفتم. سر کار خسته بودم. رئیس عدد روی دوربین را می‌خواند و من نمی‌توانستم به درستی بنویسم. کمی عصبانی به نظر می‌رسید ولی حتی اشتباهات من هم نتوانست سبب شود که خودش را برروی من خالی کند؛ خوشبختانه. پنج‌شنبه بود و کار زود تمام شد.

09012018201

به خانه برگشتم. داشتم از گرسنگی می‌مردم ولی در خانه هیچکس نبود. حتی باقی‌مانده‌ی نهاری هم مشاهده نشد. دلم نمی‌خواست خودم را نگران کنم. خوابیدم. ساعت ۶ بعدازظهر بیدار شدم. همه برگشته‌بودند. چه پنج‌شنبه‌ی زشتی! تصمیم گرفتم که بروم روزنامه بخرم. مسیرم به سمت کافه دی منحرف شد. فوج‌فوج زوج جوان و نوجوان بود که می‌آمدند. از حسادت نتوانستم زیاد بمانم. رفتم دنبال روزنامه. از جلوی کتاب‌فروشی هم رد شدم. مطمئن بودم که کتابی در کار نیست. روزنامه خریدم. خواستم پیاده برگردم ولی سوار تاکسی شدم. روزنامه‌ها را به پدرم دادم. خواستم لپ‌تاپ را روشن کنم ولی باز هم منصرف شدم. رفتم خوابیدم ولی نخوابیدم. ساعت ۱۰:۴۰ صبح جمعه بیدار شدم. هنوز نجات نیافته‌بودم. نور آفتاب زمستانی داشت اذیتم می‌کرد ولی برنامه‌ی دویدن را نمی‌شد به هم زد. دور دریاچه دویدم. نفسم بند آمده‌بود ولی یک دور دیگر هم زدم. برگشتم خانه. خوشبختانه آن قدر خسته بودم که نتوانستم به چیزهای نامربوط فکر کنم. از تلویزیون صدای لرزان خواننده‌ای داشت پخش می‌شد:
«به سختی راه شهر را پیدا کردم. با استراحت‌های گاه‌وبی‌گاه خودم را زند نگه داشتم. آه… این درد قلب از کجا آمده؟ امیدوارم چاره‌اش پیدا شود. می‌دانم چاره‌اش چیست: زیبایی که چشم و ابرویش سیاه است. اما قلبش از چشمانش هم سیاه‌تر است. فردا شود. خورشید طلوع کند. امشب تمام شود. به خاطر خدا همه‌ی افکارم اجاره داده‌شود…»

 

کرونولوژی