روزی ده بار

می‌دانی؟ بعضی وقت‌ها آرزو می‌کنم که همه‌ی انسان‌ها به گونه‌ای رفتار کنند که انگار قرار است طرف مقابلشان بمیرد. درباره‌ی همه‌ی چیزهایی که باید، حرف بزنند و درباره‌ی همه‌ی چیزهایی که نباید، حرف نزنند. اگر آمدن مرگ را می‌دیدیم همه چیز با الان فرق داشت. مگر نه؟

روزی ده بار

دهم تیر

مثلاً امروز تو راه فهمیدم که من آدم خوبی نیستم. این در حالی است که من ۲۶ سال تمام فکر می‌کردم که آدم خوبی‌ام. چون اساساً کاری با دیگران ندارم و تلاش می‌کنم دیگران هم با من کاری نداشته باشند یا وقتی که با من کاری دارند طوری وانمود می‌کنم که کاری به کارم ندارند. علاوه بر آن در بزنگاه‌های حساس زندگی‌ام همیشه شانس آورده‌ام. البته مادرم اسمش را گذاشته لطف خدا. حتی اصطلاح بغل کردن کسی توسط خدا قبل از علی کریمی از جانب برادر بزرگم در وصف من گفته شده. البته خودم هم همین حس را دارم. وقتی قرار است بچه‌ها وارد مدرسه شوند از آنها یک تست بینایی و شنوایی و هوشی و این‌ها می‌گیرند. من ۶ ساله بودم وقتی آن آدم بزرگ‌ها سؤالاتی از من می‌پرسیدند نمی‌توانستم جوابشان را دهم. آنها فکر کردند که من خنگم و قرار شد برای بار دوم یک هفته‌ی بعد برای سنجش بروم. بار دوم آن‌هایی که فکر می‌کردند من خنگم گفتند امروز بالاترین نمره بین بچه‌ها را تو آوردی و من توانستم وارد یک مدرسه‌ی عادی شوم نه استثنایی. یا مثلاً وقتی قرار بود وارد دوره‌ی راهنمایی شوم پدرم زمین و زمان را به هم دوخت تا من به مدرسه‌ی شاهد بروم چون معلمان خوبی داشت. نتوانست و من در یک مدرسه‌ی غیرانتفاعی ثبت نام کردم. روز سی‌ام شهریور از مدرسه‌ی شاهد زنگ زدند و گفتند که یک کلاس به مدرسه اضافه شده و پسرتان می‌تواند برای ثبت نام بیاید و ما دوان دوان رفتیم مدرسه‌ی شاهد. ورودم به دوره‌ی دبیرستان هم عجیب بود. در مرحله‌ی دوم آزمون سمپاد هیچ غلطی نتوانستم بکنم و همین طور در آزمون مدرسه‌ی نمونه دولتی. غمگین بودم و در یک مدرسه‌ی غیرانتفاعی که آن زمان برای خودش اسم و رسمی داشت ثبت نام کردم. یک هفته قبل از شروع مدارس از مدرسه‌ی نمونه دولتی شیخ مفید زنگ زدند و گفتند که در لیست ذخیره‌ها اسمم هست و چون یکی نیامده بیا و ثبت نام کن اگر می‌خواهی. با پدرم دوان دوان رفتیم ثبت نام کردیم. ورود به دانشگاهم خیلی عجیب‌تر بود و خارج شدنم که یک تراژدی. زیاد هم به شما مربوط نیست. سربازی که اگر بفهمند شانس بازداشت شدنم بالاست. اصولاً خدا همه جا مرا بغل کرده و من فکر می‌کردم چون آدم خوبی‌ام این گونه شده.

این‌ها را گفتم ولی شاید نباید می‌گفتم و خیلی چیزها را نگفتم که باید می‌گفتم. همه‌ی این‌ها را گفتم تا یادم بیاید امروز که سالروز تولدم است هیچ کاری نکرده‌ام که باعث افتخارم باشد. دلم به حال خودم نمی‌سوزد. بیشتر نگران اطرافیانم هستم. آن‌ها دیده‌اند خدا مرا بغل کرده و هنوز منتظرند یک اتفاق خوب برایم رخ دهد ولی نمی‌دانند که من می‌دانم آدم خوبی نیستم. من یک آدم عوضی‌ام.

دهم تیر

ما، بیشتر آدم‌ها

بیشتر آدم‌ها به خاطر ترس از شکست از دوست داشتن می‌ترسند. از دوست داشته شدن می‌ترسند؛ زیرا خود را لایق دوست داشته شدن نمی‌بینند. از فکرکردن می‌ترسند؛ چون اندیشیدن مسئولیت به همراه دارد. از حرف زدن می‌ترسند؛ چراکه از شنیدن انتقاد می‌ترسند. از بیان احساساتشان می‌ترسند؛ چون نگرانند دست رد به سینه‌شان زده شود. از پیرشدن می‌ترسند؛ زیرا قدر جوانی را ندانسته‌اند. از فراموش شدن می‌ترسند؛ زیرا چیز خوبی از خود به یادگار نگذاشته‌اند. و از مرگ می‌ترسند؛ چون هیچ وقت زندگی کردن را یاد نگرفته‌اند.

ما، بیشتر آدم‌ها

خزعبل

مرحوم پرینس داره یه آهنگی می‌خونه که خیلی وقت بود بهش گوش نداده بودم. در مغازه بازه و هوا عالیه. احتمالاً تا دقایقی دیگه یه مهمون بیاد خونه‌مون و من مثل همیشه حوصله‌ی کسی ر ندارم و مجبورم اون لبخندمو از کشو بیرون بیارم و بچسبونم به لبم. هوا خیلی خوبه ولی حوصله‌ی قدم‌زدن هم ندارم. هرکی از جلوی مغازه رد میشه یه نگاهی می‌ندازه تو که ببینه کیه که این قدر صدای موزیکو بلند کرده. الان اون تی‌شرت خوشگله تنمه. چند سال پیش مادرم می‌خواست برای جشن تولد پسر همسایه‌ی عموم ازش به عنوان کادو استفاده کنه که بهش اجازه ندادم. وقتی یک هفته‌ی بدون پول درآوردن سپری می‌کنم اعصابم خرد میشه. البته تقصیر من نیست. پولمو نمیدن. حالا خوبه همه‌ی قراردادام هفتگیه وگرنه تا حالا نصف پولمو هم نمی‌تونستم ازشون بگیرم. یه چند روزیه تو فکر ثبت یه مؤسسه‌م. نترسید مؤسسه مالی نیست. احتمالاً فرهنگی، هنری باشه ولی شریک!! اصرار داره که مؤسسه فرهنگی، هنری و ورزشی باشه. با توجه به روابطی که با اداره‌ی ثبت شرکت‌ها دارم اساساً نباید کار سختی برای من باشه ولی من هیچوقت روابط رو بر ضوابط ترجیح ندادم. این روزا مغزم پر از فکرای جور و ناجوره. هرچه سریع‌تر باید برم عکاسی و برای پاسپورتم یه عکس جدید بگیرم. بعد از اونم باید پروسه‌ی گرفتن پاسپورتو شروع کنم. به هیچکس نگفتم که قراره برم حتی به خودم. چون ممکنه بزنم زیرش. هرچند می‌دونم آخرش یه اتفاقی می‌افته و نمیرم ولی بازم باید تا تهش ادامه بدم. همین الان که دارم از رفتن می‌نویسم و به رفتن فکر می‌کنم یاد اون شبی افتادم که رفته بودم فرودگاه امام برای بدرقه‌اش. اون شب قبل رفتن برای اولین و آخرین بار دستمو گرفت و بوسید. چرا موقع رفتن همه‌ی آدما مهربون‌تر میشن؟ اصولاً باید برعکس این اتفاق بیفته. یعنی موقع رفتن اون قدر بد بشی که هیچکس دلش واست تنگ نشه. من که اگه قرار بشه برم یه هیولا میشم و با توجه به اینکه هنوز هیولا نشدم پس احتمال رفتنم کمه.

خزعبل

رأی من، روحانی – رأی من، بله به سیستم

اساساً اعتمادی به تلویزیون و مسابقات و شوهایش ندارم ولی سه، چهار سالی می‌شود که یکی از بینندگان حرفه‌ای یکی از مسابقات یکی از تلویزیون‌های ترکیه هستم. دلیلش هم این است که شرکت‌کنندگانش خیلی شبیه ما هستند. امروز قرار است یکی از شرکت‌کنندگان حذف شود و مهم‌ترین ویژگی این شرکت‌کننده این بوده که در مواقع حساس با دوربرگردان‌هایی که برای خود ایجاد کرده بود می‌توانست برگردد و با کسانی که دشمن بوده دوست شود و با دوستانش دشمن. حالا این چه ربطی داشت؟ ربطش بعداً مشخص خواهد شد.

چند روز پیش (مشخصاً جمعه بعد از اتمام مناظره‌ها) مجبور شدم دفتر یادداشت‌های روزانه‌ام را باز کنم و ورق بزنم. بعد از آن هم مجبور به خواندن یکی از مقالات ویکی‌پدیا شدم و ناگهان خودم را در بین مقالات مرتبط به انتخابات ایران پیدا کردم. می‌دانید که آدمی وقتی وارد آن دائرةالمعارف کذایی می‌شود دیگر بیرون آمدنش با خودش نیست. تا ابتدای انقلاب عقب رفتم و دست آخر تنها چیزی که عایدم شد این بود که فهمیدم تک‌تک آدم‌های مهم و تأثیرگذار این سیستم از خامنه‌ای و خمینی‌اش گرفته تا خاتمی و میرحسین موسوی‌اش در مواقع حساس سکوت کرده‌اند و فقط زمانی صدایشان درآمده که پای خودشان در میان بوده. اسمش را هم انگار گذاشته‌اند سیاست. البته در این میان فقط می‌خواهم یک نفر را از این دایره خارج کنم که آن هم منتظری است.

همان طور که حضرت آقا فرموده‌اند و تأکید کرده‌اند رأی دادن به هرکدام از این نامزدها رأی به سیستم و رأی به شخص آن حضرت است. آن روزی هم که حس کند رأی به یکی از این نامزدها رأی به خودش نیست را هم در سال ۸۸ دیدیم.

رأی ما همان طور که قبلاً گفته‌ام هیچ ارزش انتخابی‌ای ندارد و فقط یک رأی استشاره‌ای است. این روزها همه‌ی تحریمی‌ها تحت فشارند که رأی بدهند و گروه فشار هم می‌گوید که مشارکت بالا احتمال تقلب را کم می‌کند و در صورت تقلب هزینه‌ی بسیاری برای سیستم خواهد داشت. ولی فراموش کردند که بعد از آن تقلب این سیستم تا مدت‌ها از هرگونه گزندی ایزوله شده.

من هم قرار است تحت فشار رأی بدهم و هرچند معتقدم تفاوت بین روحانی و رئیسی تفاوت بین آفتاب پشت ابر و آفتاب است به روحانی رأی خواهم داد تا شما امیدوار باشید. من که دیگر به این مملکت امیدی ندارم. چون به خودم امیدی ندارم.

بزرگواری می‌گفت هر اتفاقی که رخ می‌دهد به این دلیل است که تو در محدوده‌ی رخ دادن آن اتفاق هستی.

رأی من، روحانی – رأی من، بله به سیستم

نظر شخصی

ببین پسرگلم.
ببین دختر قشنگم.
بشین یه چند دقیقه به حرف عمو گوش کن.

جمهوری برگرفته از فرهنگ غرب و به صورت تاریخی برگرفته از کشور یونان باستانه که الان کشورهای زیادی مخصوصاً آمریکا معتقدند که دارند همون نظام رو دنبال می‌کنند.
جمهوری یک اصل اولیه داره به اسم تفکیک قوا. بطور خلاصه قضیه‌ش اینه قوا بصورت مستقل و برای بوجود نیامدن استبداد فردی عمل می‌کنند.

قضات در چارچوب قانون مستقل هستند. قوه قضاییه با انتخاب چند قاضی مستقل به عنوان بالاترین مرجع قضایی کشور در مورد پرونده‌های ملی و بسیار سخت تصمیم‌گیری می‌کنه.
تکلیف دو قوه‌ی دیگر هم که کاملاً مشخصه. با رأی مستقیم مردم انتخاب میشن.
اسم نظامی که ما توش زندگی می‌کنیم جمهوری اسلامیه که چیز بسیار شلم شورباییه.
جمهوری اسلامی ۳ تا قوه داره که بر اساس قانون اساسی زیر نظر یک نفر عمل می‌کنه. یعنی در واقع جمهوریتی وجود نداره و رأی آدم‌ها فقط جنبه‌ی مشورتی داره و نه جنبه‌ی انتخابی.

‌به هر حال از اینکه بنده و شما رو طرف مشورت قرار دادند ازشون متشکرم اما بنده ترجیح میدم که جایی رأی بدم که رأی من جنبه‌ی انتخابی داشته باشه و نه جنبه‌ی مشورتی. من دوست ندارم با رأی خودم به این سیستم غلط رأی مثبت بدم.
با توجه به مطالبی که به عرضتون رسوندم من در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم و نمی‌کنم.
شما خود دانید.

نظر شخصی